در یکی از روزها عاشق دیوانه ای خواست دختر پادشاه
اشک ز دیده اش رخسارش را شسته بود، درویشی حکیم آمد و شد حال وی جویا.
 اما توانش جز نا امیدی نیامد به کار این گونه پرسید پیر ز جوان :

رسم عاشقی ست خرد مهریه ای به جا
تو چه داری ز مال هستی جز نان و آب

...
من عقل دارم کز نگین ناب فرا ترست
در ره عشق به که قربانی شود عقل بی تاب

تنها چونین خواهی رسی دست دلربا
چاره چیست، جز نوش دارو بعد از مرگ سهراب