به نام خالق هستی که مرا آفرید و مرا هشیار کرد. داد مرا عقل و جان تا کنم زندگی و اندیشه به اوی. حال توانم نوشت با اراده ی اوی. بس که چه زیباست که من می توانم در این دنیای فانی در یک زمانی از میایارد ها سال سپری شده و سال هایی که در آینده خواهد گذشت، حرف ها و رازهای درونی خود را در این جا یادداشت کنم. نمی دانم الان که در این لحظه که در حال تفکر و نوشتن هستم او چه فکری درباره من میکند. شاید یاد خوبی های بندگانی مانند بنده ی حقیر می افتد یا شایدم از شرمندگی خود به خاطر من خجالت می کشد. آه که امیدوارم من مایه ی خجالت خداوندگار نباشم که چون او آدمی را آفرید به خود بالید و افتخار کرد از آفرینش حکیم و توانای خود.
با خود می اندیشم که چگونه می توانم او را باور کنم. چقدر دشوار است که کسی، خالق و به وجود آورنده خود را باور کند و خوب بشناسد. درک و فهمش بس دشوار است ای دوست...
بر آسمان بنگر و نگاه خود به تمام فضای آزادت در بالا سرت خیره کن و اندکی بعد به خانه ای که ساخت بشر است بنگر. کدام یک تو را متحیر و متعجب می کند. کدام یک تمامی ندارد و فانی ناپذیر است......
این تنها یک مثال از بی نهایت مدرک معلوم و نامعلوم است. چه بهتر است به جای نگریستن به ساخته های بشر که تمام اطراف ما وجود دارد، سعی کنی به مکان هایی سفر کنی که فقط ساخت پروردگارت وجود دارد تا توانی اندکی از بزرگی و تواناییش در عین لذت بردن درکش کنی...
هنوز هم دیر نشده...